يادداشت های من

 

سلام ، خوبين برو بچ وبلاگي خوب خوب خودم؟الهي قربون اون چشاي نازتون برم كه توي اين جهان لنگه نداره .خوب من خيلي دير به دير آپ مي كنم ، آخه ديگه وقت امتحانا و از اين حرفا ( ما هم درس خون ، اصلا راه نداره آپ كنم ).ميترا جون(عين شكلات شيرين ) ، فاطي جون( آبنبات من ) ،‌ نازنين جون ، سيما جون ، آقا حميد رضاي گل(يكي يدونه داريم بس )  ، آقا كيوان با مرام ، آقا مهدي مهربون ، و .... اگه جا مونده به بزرگواري تون ببخشيد ، الهي قربون اون چشاي ور قولومبيدتون ( شرمنده شكل درستشو بلد نيستم ، اگه بلدي برام تو نظر ها بگو كه ما هم ... ) برم ، خيلي ماهين رفقاي با مرام و دوست داشتني .الانم فقط به خاطر شما ( يعني فقط به خاطر شما ها ، به خاطر حضور گرمتون ، به خاطر نظر هاي نازتون ، به خاطر ... ، كلهم به خاطر خود خودتون ) مي خوام يه شعر ناز و ناناشي بزارم ، با عنوان.......................  عشق دروغين .....................

پس پيش به سوي شعر (ويژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ )

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گنآدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن اونا كه مي گن تا هميشه ديوونتنبزار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن اونا كه مي يان به اين بهونه كه اومدناز توي شهر قشنگ قصه ها دروغ مي گن اونا كه فدات بشم تكه كلومشون شده  به تموم آسمون ها به خدا دروغ مي گناونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگنتا قيامت نمي شن ازت جدا ،‌دروغ مي گن شير فهم شد؟

 

ولي خداييش امروز روز خوبي بود ، اميدوارم واسه شما هم خوب بوده خواهد شده باشد، واسه ما كه تركونده .خوب حالا ديگه نوبتي هم باشه نوبت درسه ، پس ما رفتيم سراغ درس دوستون دارم گلاي من باباي تا بعد
 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مهری(ناناشی)

به قول برو بچ این هم روشیست

این هم روشیست

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مهری(ناناشی)

 

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ...............دلکم با غصه هاش نشسته بوددل من عادت بچه ها رو داشت .............تو سینه ش یه عالمه صفا رو داشتطفلکی مشکلش این بود که فقط ..............جای آبنبات چوبی لباتو خواستعشقش این بود که به جای عروسک ............ شبا تو بغلی از تو می خواستفکر می کرد اگه به تو می رسید ...... دیگه طفلکی گنج هفت دریا رو داشتحیوونی چه سختی ها رو می کشید .......... می خواست حالیت بکنه عاشقتهچشم تو صداقتش رو نمی دید ............. توی این دنیای پر از مکر و فریب حرف راست رو باید از بچه شنید ....... با یه اخمت یه هو گریش می گرفت سیل اشک جمع می شد توی چشاش. با یه لبخند قشنگ میشکفت روی لپای تپلش

نرسید دلک بازیگوش من به دلبرش .......... نرسید تا قصه هاش افسانه شد

((اکه دیدی جوانی ریش گذاشته بدان دوست دخترش تنهاش گذاشته ))

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مهری(ناناشی)

 

عشق شتری

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مهری(ناناشی)

 

((بهترین مترجم کسی است که بتواند سکوت را ترجمه کند))

 

امیدوارم سهمتان از زندگی امان و آسودگیو حدیثتان از عشقکامکاری و نیکبختی باشد

/مهری توی پرانتز ناناشی/

یه داستان زیبا (نخونی ضرر می کنی ها)نشسته روی زمین و یه تیکه هایی از روی زمین جمع می کرد. بهش گفتم: کمک نمی خوای؟گفت: نه خودم جمع می کنم. گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟   گفت: این تیکه های قلب منه که شکسته. خودم باید جمعش کنم. بعدش گفت : آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.  وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو بسپری هنوز تو دستشون نگرفته  میندازنش زمین میخوام تیکه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده. میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه.آخه می دونی خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره. تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد و یواش ازم دور شد.  دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر کسی؟ انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود. گفت و این بار رفت سمت دریا.سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که رازدارش بود.....
((اوس کریم خودت هوامونو داشته باش))

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - مهری(ناناشی)

اینم یه عکس عشقولانه

اینم یه عکس عشقولانه

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ - مهری(ناناشی)

 

سلام برو بچ وبلاگی خودم ، خوبین خوشین؟ دماغا چاقه؟ لبا خندونه؟ شاد و شنگولین ؟پس بریم سراغ یه آپ جدید که حتما خوشتون می یاد.خدا در آرایشگاه:مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند . آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد . در باره ی موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید.آرایشگر گفت: من ابدا به خدا اعتقاد ندارم . مشتری پرسید چرا این گونه فکر می کنی و عقیده داری ؟آرایشگر گفت: کافی است پایت را از این جا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا در یابی که خدا وجود ندارد . به من بگو اگر خدا وجود دارد ، بگو چرا این همه آدم مریض وجود دارد ، اگر خدا هست وجود این همه کودک اواره و یتیم به چه معنی هست؟ اگر خدا هست پس نباید رنج و مشقتی وجود داشته باشد . من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد ،اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد . مشتری کمی فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد ، مبادا مشاجره ای در بگیرد . بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد ، درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:آیا می دانی که در دنیا ابدا آرایشگر وجود ندارد ؟ ارایشگر گفت : چگونه چنین ادعایی می کنی ، در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه ی پیش مو هایت را اصلاح کردم؟مشتری ادامه داد : نه ،آرایشگر وجود ندارد . چون اگر وجود داشت آدمی با آن شکل و شمایل با ان مو های بلند و ژولیده وجود نداشت . آرایشگر گفت : نه ، من وجود دارم ، چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟(دقیقا همین طور است ) مشتری تایید کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ - مهری(ناناشی)

 

 قانون زندگی:ما برای زندگی برنامه می ریزیم بعد دست تصادفما را به مسیر زندگی بر می گرداند. ***************************ما و دیگران : متولد می شویم ودیگران شاد می شوندمی میریم و از مردمان غمگین می شوندو در این میانکسی ما را احساس نمی کند.  *************************** حادثه های ذهنی:پدرم می گوید : حادثه های زندگی ما را از هم جدا نمی کنند ،‌ حادثه های ذهنی ما را از هم بیگانه می سازند. *************************** دانه و قله:آدم های بزرگ کار های بزرگ نمی کنند ،‌آنها فقط کار های کوچک ما را کوچک نمی شمارند . آن ها قله هایی هستند که ذره ذره روی هم انباشته شده اند و تو تنها انتهای آن را در آسمان می بینی.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦ - مهری(ناناشی)

 

 داستانک :یکی از معلم هایم در دوره ی دبیرستان که فرد بسیار منظمی هم بود همیشه به ما توصیه می کرد که زمان های خود را به گونه ای تنظیم کنیم که برای کار های مهم وقت بیشتری اختصاص داده باشیم و برای کار های غیر ضروری زمان کمتری در نظر گرفته باشیم ، او خیلی به این موضوع اهمیت می داد اما ما به این درخواست او توجهی نداشتیم به همین خاطر او تصمیم گرفت درس خوبی به ما بدهد.وقتی در امتحان پایانی که 10 سوال تشریحی در آن مطرح شده بود شرکت کردم معنی حرفای او را فهمیدم . سوالات خیلی ساده بود من هم توانستم به 9 سوال او به طور کامل جواب دهم اما وقتی زمان جلسه به پایان رسید و مراقبین در حال جمع کردن اوراق بودند ، تازه متوجه شدم 9 سوال آن پنج نمره و یک سوال آن پانزده نمره داشت و من نتوانستم پاسخ آن را بنویسم ، چون وقتی برای آن در اختیار نداشتم. 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 چرت و پرت :امروز یکی از دوستام اومده بود خونمون ، دوستم خیلی اهل چرت و پرت گفتنه ،‌ اما بعضی اوقات این چرت و پرتاش مثل حقیقته ،‌داشتیم طبق معمول در مورد جهان و هستی های توش حرف می زدیم که بحثمون رسید به روح و جن و شبح و ... می گفت توی خوابگاه شون یه مدته که دزدی می شه ، می گفت هر وقت فقط یه مقدار خاصی رو می دزدن ، مثلا همیشه چهار هزار تومان از پول های بچه ها رو کش می رن ، اما فقط یه بار بود که چهار هزارو پونصد تومان رو دزدیدن . اون می گفت حتما ................ جن این کارو می کنه ، آخه شنیده بود جن ها هم مثل آدم ها زندگی می کنن و وقتی به پول احتیاج دارن همون مقدار لازم رو از آدما کش می رن ، اما من که باور نکردم ، حالا دیدین گفتم خیلی چرت و پرت می گه . به نظر شما این حقیقته؟؟ 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

  جرو بحث این شکلی : (بین من و آبجی کوچیکم)  من:آبجی جون الهی قربونت برم، برو اون قلم رو از توی جا قلمی بردار بده به من اون: نمی خوام من: چی ؟ نمی خوای؟(اینجا دیگه تریپ دعوا می گیره ، از اینجا به بعد نخونی بهتره )اون: خوب خودت برو بردار ، همش به من دستور می ده اینگار من کلفتشممن: آره که کلفتمی ، میری بر میداری یا این که ...اون : یا این که چی؟من: یا این که هیچیاون: من .... نمی....رم ....  بازم اون: اصلا چرا خودت نمی ری ؟ اینگاری پا ندارهمن: چون من بزرگترم ، باید همش دستور بدم ، فهمیدی؟اون: اااا  این جوری هاس من: اره دیگه این جوریاساون:من: این قدر داد نزن من گوشم درد گرفتاون:من: خواهش می کنم ، آبجی جون الهی قربونت برم ، من معذرت می خوام اون: نمی خوام من: اصلا خودم می رم می ارم باشه قربونت برم ؟اون: ای ول به خودم

من: ...................................... هیچی دیگه دنبال چی میگردی ؟ من رفتم قلم رو آوردم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦ - مهری(ناناشی)

خاطره ی بد امروز

امروز بعد مدرسه رفتم پارك تا يه كمي مطالعه كنم ، وقتي رسيدم به پارك خيلي خلوت بود ، فقط چند نفر آدم بيكار (مثل من) اومده بودن پارك تا زمان بگذره.داشتم منظره ي زيبا رو مي ديدم كه يه نيمكت به چشمم خورد ، مي خواستم روش بشينم كه با خودم گفتم توي اون حال يه نوشيدني گرم مي چسبه ، پس تصميم گرفتم كتابامو بزارم روي نيمكت و  برم به طرف بوفه ي كنار نيمكت ،وقتي برگشتم، يهو ديدم..................... ته كتابام رنگي شده ، انگشتم رو ماليدم به نيمكت ديدم بله نيمكت رو تازه رنگ كردن . آخه من نمي گم شما بگين : حالا كه اومدين نيمكت رو رنگ زدين نمي تونستين يه بزرگواري مي كردين يه تابلو ميزدين و به ما خبر مي دادين كه اين رنگيه كه ما رنگي نمي شديم ( هر چند خوبه آدم توي اين مواقع هم يه رنگ باشه عين خودم)

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - مهری(ناناشی)

Congratulations!


ADD FAVORIT

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com